دوردست هارو مرور ميکنم و يه صدايي ميشنوم. تق! بازم شکستم.
ميرم به صورتم يه آبي ميزنم. ميام و پنجره رو تا آخر باز ميکنم. سرمو ميبرم بيرون با يه نفس ، محکم هواي پر از دود و گردو خاکو ميفرستم تو ريه هام و دلم براي شن خيس ، برگ صنوبر ، بارون تنگ ميشه.
تو آينه يه مترسک ميبينم با صورت رنگ پريده و چشماي سياه و کبود ... و فکر ميکنم نبايد اين باشه!
ميگم حتي مترسکام به خواب بدون کابوس احتياج دارن.يه خواب بدون کابوس .
سردردم دوباره شروع ميشه و يادم مياد چرا امروز نرفتم مدرسه. يه نگاه به مسکني که رو ميز افتاده ميکنم ... و فکر ميکنم نبايد اين باشه!
امروز سه شنبه س . گل هميشه سه شنبه ها از همه چيز خسته س. يادم نره سه شنبه م يه روزه مثه بقييه روزا . نه کمتر نه بيشتر. امروز هيچ کاري واسه انجام دادن نيست. پس ميشه استراحت کرد، ميشه رفت بيرون و آدمارو ديد. نگاه هاي گنگ ، کفش هاي سياه ، گامهاي بلند و
گاهي محکم و... نگاه هاي پر از خواهش يه اسباب بازي ، کفش هاي صورتي ، قدم هاي کوچيک گاهي با لغزش.
ازين که امروز سه شنبه س ميشه يه نتيجه گرفت اينکه فردا اگه روزي باشه قطعا 4شنبه س. 4 شنبه ي عزيز من.
پس ميشه اميدوار بود. ميشه لبخند زد ... و فکر ميکنم بايد اين باشه!

+ سه شنبه 13 اردیبهشت1384--تی تی
|