هوا ديگه روشن شده.هنوز هم بيخوابم.تو جام جابجا ميشم و نگاه ميکنم به پايين تختم."ورونيکا تصميم ميگيرد بميرد" شايد بد نباشه ادامه ش بدم.
چه شب غريبي بود. پايان يه رابطه، اومدن مهمونهايي که هيچ وقت تا حالا نديده بودمشون ولي هزار بار تو کوچه و خيابون ديده بودم!
وقتشه يه تنوع تو زندگيم ايجاد کنم. مثلا؟ اتاقمو مرتب کنم. اکثر اوقات اتاق من يه جاي خالي داره. اگه پشت ميزم باشم تختم پر از رخت و پاشامه و وقت خوابم وسايلم منتقل ميشه به صندلي پشت ميزم!
پنجره اتاقم به ندرت باز ميشه.اصولا با اطراف خونه زياد ميونه ندارم.
با تموم سنگيني هام احساس سبکي بيش از حدي ميکنم. انگار خالي شدم.
شب بدي بود ... شب غريبي بود. اما ارزش اينو داشت که به منطق از دست رفتم باز برسم.چندين ساعت بدون اون زندگي کردم. آسون هم نبود!
چرا تصميم گرفت بميره؟ فقط چون همه چيز يه نواخت بود. فقط!
خيلي خوبه. خيلي خوبه که گاهي با تموم احساساتو تصميمات و حرفاي بي اساسم خطاب ميشم: "منطقي" يا "عاقل" اين اون چيزي نيست که من هستم. کلماتين که يادم ميارن چي بايد باشم. که وقتي هستم بايد به چند نفر ياداوري کنم که بايد چي باشن!
-ديوانگي يعني چه؟
--ديوانگي،ناتواني در بر قرار کردن ارتباط با عقايد است. درست مثل اين است که در کشور بيگانه اي باشي . ميتواني همه چيز را ببيني و تمام حوادث اطرافت را بفهمي، اما نميتواي توضيح بدهي که ميخواهي چه بداني و نميتوان به تو کمک کرد، چون زبان آنجا را نميداني.
-همه ما اين احساس را تجربه کرده ايم.
--و همه ما، به شکلي ، ديوانه ايم!
*باباکوهي عزيزم، انکار نميکنم، ديشب خيلي نگرانت بودم. اما حالا آروم ترم . شايد ياد شناختي افتادم که ازت دارم.
+ جمعه 27 خرداد1384--تی تی
|
ساده تر از خيلي چيزا...اومدم فقط براي اينکه بگم ممنونم.
همه فکر ميکنن. منم فکر ميکنم. منم خيلي فکر ميکنم. شايد اکثرا وقتي در هم ميريزم که خيلي خيلي فکر ميکنم.
امروز وقتي بارون ميومد...بوي نم و رطوبت هوا. بوي زندگي. هواي خنک.
يادم اومد به خيلي چيزا مديونم. به بودنم به بودنتون.
به بارون ... کوچه خيابون...آدمايي که تو اين کوچه ها راه ميرن و دليل خنده يا ناراحتيام هستن، قطره هايي که زنده بودنو يادم ميارن.
يه موجود کوچولو با يه دم باريک وبلند، کنار کيسه هاي زباله جم ميخوره. ناخودآگاه قدم هام ميره رو پنجه هاي پام! صورتم ميره تو هم. تو دلم يه جيغ کوچيک به کوچيکي اون موجود ريز... چند قدمي با همون حالت راه ميرم. دفترم تو دستم چه فشاريو تحمل کرده.
ترس! تو ترسيدي! هنوز زنده اي. مديونتم موش کوچک!
*حالا که دارم مينويسم ميباره. چقدر دلم تنگت بود. بلاخره اومدي؟
**به دوستاني که واسه م وقت ميذارن ،گاهي نگران و دلتنگم ميشن: "نمي دونم اگه نبودين چه اتفاقي ميافتاد ولي حالا که هستين(معدود يا نا محدود) بايد بگم خيلي کمکين و روز به روز دارم بيشتر به اصل زندگي پي ميبرم اين که چه جوري بايد باشم.شايد دارم پخته تر ميشم."
***تو لحظه ي اولي که اون موشو ديدم فقط يه جمله اومد تو ذهنم: "چه شهر کثيفي" ولي بعدش...
+ سه شنبه 17 خرداد1384--تی تی
|
اينجا...جايي که من زندگي ميکنم، به اندازه 10 دقيقه خارج از شهر يه خونه هست وسط يه حياط بزرگ.
از در حياط که واردش بشي سمت چپت گلکاري و درختکاري شده س (يه باغچه بزرگ يا همون گلباغ!) سمت راستتم تو حاشيه ، کنار ديوار باغچه س. وسط راه آسفالت نيست. بتونه تا دم در خونه.
پشت خونه يه قسمت ديگه س نه به بزرگي جلو حياط ولي خب! توش پنج شيش رديف کيوي کاري شده. ولي بازم وسطش بتونه که اين دفعه ميره طرف دريا.
خونهِ دو طبقه س . يه خونه ي قديمي تر پايين بوده که بعد ها بزرگش کردنو يه طبقه ي ديگه م بالا بهش اضافه کردن. خونه قديميه خيلي تاريکه.
چند سالي هست که کسي تو اين خونه زندگي نميکنه. يه وقتي چند نفري بودن توش.
اون بالا يعني طبقه دوم سه تا اتاق بود و هست. تو اتاقي که از همه کوچيکتره ، يه آينه هست به ديوار که حالا بايد خودمو خم کنم تا صورتمو توش ببينم. يه قمقمه صورتي و آبي به دستگيره در آويزونه. يه ميز تحرير با يه صندلي که حالا اگه روش بشينم پاهام به زمين ميرسن. يه تخت.
بيا از خونه بريم بيرون ميخوام بازم ببيني.
جلو حياط دوتا تاب هست يکيش خيلي قيژ قيژ ميکنه تازه اگه زياد بخواي تاب بخوري ميري تو اون بوته گله! ولي اين يکي خوبه ميشه آروم روش نشست و تکون خورد.
بريم کنار دريا ... اينجا يه سده. جون ميده واسه غروبا که بيشني ته دريا و اول آسمونو نگاه کني"1". تازه اگه قدت زياد بلند نباشه ميتوني پاهاتم تکون بدي همونجوري که رو صندلي، يا رو تاب.
اينجا...يه وقتي يه دختر کوچولو زندگي ميکرد. با موهاي تا زير گوشش، با يه تي شرت قرمز ، يه شلوارک جين که پايينش ريش ريش بود ، يه کتوني جين که بقلش زيپ داشت. که غروبا جاش رو سد بود لب آب. پاهاي لاغرشو تکون ميداد و شعر فرهاد ميخوند. وقتي ته دريا رو نگاه ميکرد واسه ش مهم نبود باد موهاشو در هم کنه.
شبا جاش رو ميز ناهار خوري بود. پاهاشو تکون ميداد و جاده رو نگاه ميکرد که کي ميشه دو تا چراغ از تو جاده بپيچه طرف دروازه.
از خونه قديميه ميترسيد که خيلي تاريک بود. بعضي شبا از ترس اينکه نکنه بهش بگن بره چراغ پايينو روشن کنه زودي ميرفت تو تختشو مثلا ميخوابيد.
حالا دختره يه کمي بزرگ تر شده ولي باز تاب سمت راستيو ترجيح ميده، هنوز عاشق درياس،هنوز شعر فرهاد ميخونه، هنوزم مهم نيست اگه موهاش تو باد به هم گره بخوره، اگه يه جا بشينه و پاهاش به زمين نرسه حتما پاهاشو تکون ميده.
هنوزم از خونه قديميه ميترسه!
اينجا...جايي که من زندگي ميکنم، به اندازه 10 دقيقه خارج از شهر يه خونه هست وسط يه حياط بزرگ.
اينجا...همونجاس که 4سال از زندگيم توش گذشت.
+ سه شنبه 10 خرداد1384--تی تی
|
آروم قدم بر ميدارم در حالي که دلم پر از اميده رو لبم يه تبسم مبهم. نزديک خونه يه هو يه بادي بلند ميشه خاک و خل و شن تو هوا پخش ميشه و فکر ميکنم چقدر سبک! کاش منم انقدر سبک بودم. يه لحظه جهت باد عوض ميشه گرد و خاکو محکم ميزنه تو صورتم چشام. نظرم برميگرده...گاهي سبک بودن زياد ديگرونو اذيت ميکنه.
يه حسي تلنگر ميزنه بهم. حس نگراني واسه ورقه اي که فردا ازم انتظار داره پرش کنم.
دم در ... قفلو عوض کردن. به مامان ميگم بيا پايين متوجه نميشه. باد ميزنه تو صورتم به در متوصل ميشم مقنعه مو ميارم جلو چشم.
امروز سخت گذشتو آسون.
"باز بچه شدم. باز دلم برات انقدر تنگ شد که بغض کنم ...خوابتو ديدم ديشب. بيا پيشم ... پرستوت خيلي تنها شده!"
+ پنجشنبه 5 خرداد1384--تی تی
|