تبليغاتX
Sleeper

تيرماه گذشت. بي ترديد بدترين دوران زندگيم نبوده و نخواهد بود اما جز دوراني بود که خيلي راحت ميشود اسمش را گذاشت بد.
و اين يک هفته اخير بدترين هفت روز درين سي و يک روز بود. دور بودم و پر از هيجان و دلهره و بعد از اينها احساس ضعف، سرخوردگي،تنهايي،ترس و... عوامل لازم براي يک انزوا.
روزهايم را برايم ساختند بيشتر از خودم. و هيچ ازين معماري لذت نبردم.
چهار بار احساس کردم مچاله ام کردند دقيقا مثل يه تکه کاغذ. و امروز،يعني چهارمين بار،  مات گوشي تلفن را گذاشتم و به وضوح باز هم اين انقباض را ديدم...احساس کردم که باز هم تحقير شده ام...نه براي بار چهارم شايد خيلي بيشتر از بيان! اما اين عدد "4" در يک هفته، براي من که گاهي قوي به نظر ميرسم اما در واقع همه متوجه ظرافتم هستند و آنها که"حقيقتا!" دوستم دارند هميشه مواظبم هستند که مبادا ترک بردارم، کمي سخت "تر" بود.
فرصت کردم زمان را خيلي دير بگذرانم،فرصت کردم به معناي واقعي کسل شوم، تعادلم را بيش از پيش از دست بدهم، به بهانه هاي کوچک از کوره در بروم، کلمات را در جمله بيش از حد جابجا بگويم، خزعبل ببافم، بي خواب شوم و کابوس هايم در ساعات خواب سرگرمم کنند، به دستانم اجازه دادم بلرزند، انگشتانم در تير ماه يخ کنند.

اما از ديشب رو به خوبيم. از دقيقه اي که در تخت خوابم کسل افتاده بودمو "زهير" به من معرفي شد. و امروز بعد از ساعت 0:46 صبح احساس کردم دقيقا وقتي دنبال لطافتم رفته ام که نياز شديدي به استحکام و نفوذناپذير بودن دارم. فکر ميکنم چقدر تکراري شده ام. و آخرش حدس ميزنم درين لحظات هيچ چيز به اندازه نوشتن نميتواند به تحولم کمک کند.
کمي بايد از آن "پرستو" فاصله بگيرم. به عنوان يک عقاب بايد قدرت از خودم نشان دهم هرچند که آن نباشم!

*حالا فکر ميکنم زخم هايم را دوست دارم. با تحقير شدنم در واقع شخصيتشان را کوچک تر از پيش کردم. و ...و ... و هيچ چيز از دست ندادم بلکه زخم هاي بيشتري خريدم!
**بيشتر مشکلاتم از آنجا سرچشمه ميگيرد که فکر ميکنم همه مثل خودم بايد معناي  عشق و احترام را بدانند که...در گنجايش خيلي ها نيست يا شيوه عشق و احترامشان مارا "ما و آنهارا" از هم جدا ميکند. سرچشمه ديگر آنجاست که ميفهمم اطرافم چه ميگذرد و بر خلاف آنچه که نشان ميدهم يا دلم ميخواهد باشم، شديدا باهوش هستم!
***من عازم يک مبارزه هستم و مثل هر مبارز ديگري نياز به دعاهايي دارم، از طرف کساني که دوستشان دارم.
****يادتان باشد بعدها در بحرانهاي آينده اين پست را به يادم آوريد.

انگار آن اندازه که فکر ميکردم دير برنگشتم.

+  جمعه 31 تیر1384--تی تی |


ميخوام برم. تا دلتون بخواد سردرگمم.

حالا نوک پنجه هام سردن. حالا که ميخوام بگم خيلي کمم. پر از غمم.
ممنون که سر ميزنين. ممنون از بودنتون. اومدم که بگم يه مدت از هم دور ميمونيم.
يه مدتي بايد برم. بايد برم تا بتونم برگردم.

ممنونم از:
همه به خصوص باباکوهي مهربونم، ميلاد عزيز، مورچه، F.n ،بابک، فرياد خاموش،بهروز، فرانک، فرناز،سوين، و ...و...و... . (بدونين ياد هر کي که نگفتم هم هستم فقط اسم کم آوردم فعلا)

حالا ببخشيد:
-اين مال هر کسيه که فکر ميکنه اذيتش کردم تا حالا. همه شما که خيلي وقتا تحملم کردين. اونايي که ناخواسته آزارشون دادم. هر چي بوده فقط بدونين از قصد نبوده.
ببخشيد اگه اوني نبودم و نيستم که بايد. ببخشيد اگه با حرفام حالا ديگه خيلي فاصله دارم. اگه دوست داشتين ببخشين اگه نه هم... . فقط باور کنين هميشه سعي کردم.

-از همه بيشتر به تو ميگم ببخش ، خداي من! که هميشه وقتتو گرفتم و شايد هميشه زياد ميخوام. (ميخوام؟)

و خواهشهام:
-فعلا سعي نکنين برم گردونين چون به موقعش خودم برميگردم که دل ندارم ازينجا دل بکنم.
-نصيحتم نکنين که بايد قوي باشم چون دارم واسه همين دارم ميرم. واسه اين که خودمو تقويت کنم. (فرار نميکنم)
- من هميشه ته نگاه مثبت بودمو اميد. نگرانم نباشين همون ميشم که بودم.
-وادارم نکنين فعلا هيچ تلاشي نميتونم کنم.
- از همه مهم تر مثه خودم دعا کنين. دعا کنين به يکي ازون چند آرزوي گمم برسم. (خيلي کمکه!)
اينجا خيلي کمتر از بلاگاي قبلي مينوشتم اما دوستاي بيشتري پيدا کردم. خيلي از مشکلاتم اينجا حل شد. خوشحالم.
نميدونين امروز با چنان شوري ميخواستم زودتر بيامو براتون بگم از بوي برنجو سبزي زميناي شالي تو راه گيلان که امروز ديده بودم براتون بگم. اما فعلا مچاله شدم!


يه جورايي معلقم...بين زمين و هوا. همش پرت ميشم انگار. تعادلمو که به دست آوردم برميگردم. نميدونم کي؟  دوباره ازم پست ميبينين. شايد 4 دقيقه بعد شايدم... .

+  سه شنبه 14 تیر1384--تی تی |



با پاهاي برهنه،رو شنهاي داغ ساحل.
کف پاهام ميسوزه. ميدوم طرف دريا. ميرم تا جايي که تا زانوهام آبه. احساس سبکي ميکنم. چشامو ميبندم و با پنجه هاي پام شن خيسو جمع ميکنم. هميشه ازين کار خوشم ميومده. ريز ميخندم.
جلوتر ميرم ميشينم و صورتمو تا بيني فرو ميکنم تو آب.حالا فقط چشام ميبينن.اينجا جائيه که خيلي چيزا ميبينيو هيچي نميتوني بگي. جائيه که اگه بخواي بگي فرصتي نميمونه حرفتو تموم کني.
دستامو ميبرم جلو و با يه ضربه به کف ميرم زير آب بيرونم ميام ادامه ميدم. هر بار که آبو با دستام عقب ميزنم و با پاهام کمک ميکنم، انگار يه تيکه از وجودم با دريا يکي ميشه.
هر بار که سرمو ميارم بالا عميقتر نفس ميکشم که شايد اين آخرين باشه و ديگه بالا نيام.
به ساحل نگاه ميکنم چقدر دور شدم. ميرم پايين که دستم بخوره به کف،که ببينم چقدر عميقه. نميرسم نميرسم به کف نميرسم. ميترسم. برميگردم بالا. نفسم بند مياد. موهاي خيسم جلوي ديدمو گرفته. بايد برگردم.
بازم دست و پا ميزنم. اين دفعه يه حسي دارم. همون ترس.بعضي جاها سرد تره. يعني عمقش بيشتره؟ چرا وقتي ميومدم لمسش نکردم؟
خستگي تو عضلات دست و پام فرياد ميزنه.

دارم ميرسم. ديگه تموم شد. حالا پام به کف دريا ميرسه. ميام بيرونو خودمو رو همون شناي داغ ميندازم. خيس،پهن ميشمو آسمونو نگاه ميکنم. نور آفتاب ميزنه تو چشم.
ضربان قلبم خيلي تندتر از وقتيه که تو جلسه ي امتحان ميشنيم و حرارت بدنم هم. فکر ميکنم الانه که کم بياره. و ياد اين آهنگ ميفتم:

"گرم و زنده بر شنهاي تابستان زندگي را بدرود خواهم گفت ، تا قاصد مليون ها لبخند گردم...تابستان مرا دربر خواهد گرفتو دريا دلش را خواهد گشود...زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت."

*دوستان اين پست رو فردا ميفرستم. کوتاهيامو ببخشين.اونقدر غرقم که کتابم نا تموم افتاده يه گوشه،اونقدر خوابم که تا طلوع بيدار و البته همچنان اميدوار. اينا بهونه نيست، شرحه.بهتون سر ميزنم.وقت ميخوام.

**آقاي مهدي نه چندان آشنا، جواب سلامتونو دادم در يک ايميل نسبتاً کوتاه. اميدوارم رسيده باشه.
***يه عکس، غروب از پنجره ي اتاق من. خونه قبليمون. شما جاي من بودين به بودن عاشق نميشدين؟؟کلیک کنین

+  سه شنبه 7 تیر1384--تی تی |


 

 

Blog Links X
 

HOMEPAGE
EMAIL


 

بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک ... بی کار نیم اگر چه در کار نیم!



نوشته های پیشین

7/22/2008 - 8/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
9/23/2006 - 10/22/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
7/23/2006 - 8/22/2006
6/22/2006 - 7/22/2006
12/22/2005 - 1/20/2006
11/22/2005 - 12/21/2005
9/23/2005 - 10/22/2005
6/22/2005 - 7/22/2005
5/22/2005 - 6/21/2005
4/21/2005 - 5/21/2005
3/21/2005 - 4/20/2005

پیوندها

مورچه
همه
نی نی
خاکستری
ويارهاي پسري آبستن
لاله تر از همیشه
عادت میکنیم
پیامبر دیوانه
افاضات
Frozen
Ballerina
HoSTiLe | دشمن
Last MelpomenE
Bingala
DanCe for Me
Hard Abusive
LittlebeE
گواش
!-- حس یازدهم --!
کدئین
آب رنگ
تکنولوژی خریت
دنیای سه بعدی
شعبده باز
افیون
الاغی که یونجه را فهمید
تراوشات ذهنی یک ابله
میکادونامه
کرم دندون
زیرپوش
نفس نکش،بخند بگو سلام
سرباز
مینویسد پس هست
Aunt Mary
یک روز بعد از ظهر
دفترچه یادداشت


RSS