به احساساتم ايمان کامل پيدا ميکنم وقتي هر بار ميبينم اصرارم بي دليل نبوده.
نه اينکه بگم به هرچي اصرار کردم به دستش آوردم ... گاهي اون چيز ها راحتن تنها بمونن.
مبارزه. هنوز تموم نميشه. به جنگ خو گرفتم انگار. درگيري براي چيزهايي که حقمن!
حداقل از ديد خودم. و همه آدماي دنيا.
قبل از اينکه شروع کنم به نوشتن واسه باباکوهي کامنت گذاشتم: "اون چيزي که بهش گفتيم خدا و روزي هزار هزار بار فريادش ميزنيم، (آهاي بعضيا! چرا فرياد ميزنين وقتي باور ندارين؟) گاهي جواب نميده" نميدونم شايدم نوشتم دير جواب ميده. (*اول) تو اين فاصله که بيام و بخوام آپ کنم همون يه چيزي نشونم داد ... يه چيزي نشونم داد که خفه م کنه. صدايي که کمتر شنيده ميشه رو ببُره! بگه من اينم! ميتونم! هر وقتي که بخوام.
هيچ چيزي بدتر از عجز نيست. اينکه پي ببري نميتوني!
چون دست تو نيست.
عجيب دلتنگ بارونم.از دل من اما ، چه کسي ياد تورا...؟؟؟
شب اول مهر وقتي داشتيم ميدوييديم که آخرين چيزارو بخريم دلم يه هو گرفت. حتي حالا که دارم ميگم اون بغض سنگين جا خوش کرده تو گلوم. يه دختر بچه با لباساي نه چندان مرتب گوشه چادر مامانشو ميکشيد و زار زار ميگفت: من کيف ميخوام.
از کنار هم که گذاشتيم هيچي نداشتم که به هم پام بگم. همين کافي که فهميدم اونم تحت تاثير صحنه "عجيب اما واقعي" قرار گرفته.
ما کجا داريم زندگي ميکنيم؟ ما کي هستيم.
چند وقتيه نگاه مرد ظاهرا مجنونيو که هر روز وقت رفت و برگشت از مدرسه رو ميبينم دنبال ميکنم. نگاه سردي داره. تحقيرآميزه. مردي که تموم روزو روي پله هاي جلو بانک ميشينه و انگار فکر ميکنه به مردم نگاه ميکنه. واي از برودت نگاهش!
کسي که ميگن استعداد بالايي تو رياضي داشته و هيچ کس دقيقا نميدونه کي و چرا خيابون گردو کارتن خواب شد. تا حالا نديده بودم به کسي سلام کنه. امروز ديدم به خروسي که دست يه مرد روستايي بود سلام کرد.
لايق دونسته بودش!
انگار اوني که بهش ميگيم ديوونه از همه ما "سالم" ها سالم تره! من حداقلش هفته يي دوتا دعوا ازين آدماي سالم تو خيابون ميبينم. و در نتيجه هر هفته به دايره لغت ها و فحش هاي زيبا دلنشيني که شنيدم اضافه ميشه.
ديگه نميگم.واسه اين بار که اومدين بسه.
*توضيح اينکه حواسپرتيم باز شروع شده و کارايي که دو دقيقه پيش ميکنم و حرفايي که ميزنم به نظرم ناآشنا ميان. و مرز بين خواب و بيداريم هم محو شده.
**گذشته از اين تلخي ها احساس خيلي قشنگي دارم ازين که اينجا باز دارم مينويسم. ازين فرصتها خوشحالم!
***ميل به اينکه دنبال ايمانم برم در من هر روز قوي تر ميشه. "اگر بايد!" و مسلما کارهاي لازم و در عين حال عقلانيو براي رسيدن بهش انجام ميدم " مگر اينکه نبايدي در کار باشه"
**** "تصميم" چيزيه که من بهش احتياج دارم و خيلي واسه من سخته. برام دعا کنيد.
+ پنجشنبه 28 مهر1384--تی تی
|