تبليغاتX
Sleeper

ازين بي خوابي و بي اشتهايي دارم به عجز ميرسم. اين روزا انگار يه نيروي "بد" ميخواد بهم تسلط پيدا کنه و من فقط دست و پا ميزنم اما ظاهرا خيلي قدرتمنده. و منم خالي از هر توانايي.
دو سه روزي بود که ارتباطم کمتر شده بود.تنها فعاليتم کتاب خوندن بود بعدشم شايد خواب و به اصرار مامان غذا که حقيقتا ميل نداشتم (ديگه نه به غذا ميل دارم نه به قضا)
شايد اولين باري بود که سعي نکردم ازين تنهايي در رم اتفاقا خودمو غرق کردم.اولين باري بود که مشتاق نبودم راجع به دردهام حرف بزنم. به وضوح احساس ميکنم "بي تفاوتي" تو لحن حرف زدنم بيشتر شده. با همه کس و همه چيز درگيرم . با هر کسي که بيشتر دوستش دارم بيشتر درگيرم.(حالا چه آشکار و چه پنهون) در واقع اين تنش ها ارتباط مستقيم با علاقه م نسبت به افراد داره.
شک! داره خفه م ميکنه. بازم نسبت به همه ي دنيا. باور کردني نيست، هست؟
من همونم؟ چقدر تغيير خدايا!

ميدونم دردم چيه. بيش از حد مايه ميذارم. شايد به نظر نياد ولي همه رو ديوونه وار دوست دارم. براي همه دلواپسم.و واقعا عشقمو ساطع ميکنم. هرکاري که از دستم بر بياد (اگه برآد) انجام ميدم. بدون توقع از کسي.
 (دارن اذان ميگن.خدا اين پستو ميخونه؟)
...و حالا به جايي رسيدم که خالي خاليم. از انرژي، از عشق،از صبر، از اميد. خيلي خيلي خسته م . بيشتر از قدرت وصف.
هيچ وقت از کسي نخواستم که پيشم بمونه. (مگه همه چيزو بايد به زبون آورد؟) آره آدما از ديدن ضعف ديگرون انگار لذت ميبرن.بعد يه حس رضايت بخش درونشون ايجاد ميشه که اسمشو ميذارن "ترحم" و اين ترحم رفتنو مشکل ميکنه.
دوستي که داري حرفامو ميخوني، عزيز دل، تجربه م ميگه محبت هيچ دامي نداره: به هر کي بيشتر محبت کردم ترکم براش آسون تر شده!

نميدونم اصلا اين متن رو پست کنم يا نه چون "اعتراف" به اينکه نياز به عشق دارم اصلا برام آسون نيست.

دلم ميخواد بچه شم، لج کنم (هوم!آخه وقتي بچه بودم فرصت بچگي کردن نداشتم) خودمو ول کنم ببينم کي مياد مواظبم باشه که پرت نشم؟ کي نزديک ميشه؟ اصلا ميشه؟ کي ميتونه بمونه بدون اينکه من ازش خواهش کنم؟

ميدونم ته اين قضيه همه ش تقصير خودمه و برخوردم با آدما و ...غرورم!

ديگه نميخوام نقش يه سايه ي مهربونو تو زندگي همه بازي کنم، باشه؟

*خداوندا من هنوز شجاعت دارم. اعتراف کردم. بلاخره دردمو گفتم!

+  پنجشنبه 29 تیر1385--تی تی |


لابد بعضیاتون میدونین...دلم میخواد بمیرم.

چیزی ازونور نمیخواین؟

+  یکشنبه 25 تیر1385--تی تی |


 

 

Blog Links X
 

HOMEPAGE
EMAIL


 

بر حاشیه ی کتاب چون نقطه ی شک ... بی کار نیم اگر چه در کار نیم!



نوشته های پیشین

7/22/2008 - 8/21/2008
5/21/2008 - 6/20/2008
4/20/2008 - 5/20/2008
3/20/2008 - 4/19/2008
2/20/2008 - 3/19/2008
12/22/2007 - 1/20/2008
11/22/2007 - 12/21/2007
10/23/2007 - 11/21/2007
9/23/2007 - 10/22/2007
8/23/2007 - 9/22/2007
7/23/2007 - 8/22/2007
6/22/2007 - 7/22/2007
5/22/2007 - 6/21/2007
4/21/2007 - 5/21/2007
3/21/2007 - 4/20/2007
2/20/2007 - 3/20/2007
1/21/2007 - 2/19/2007
12/22/2006 - 1/20/2007
11/22/2006 - 12/21/2006
10/23/2006 - 11/21/2006
9/23/2006 - 10/22/2006
8/23/2006 - 9/22/2006
7/23/2006 - 8/22/2006
6/22/2006 - 7/22/2006
12/22/2005 - 1/20/2006
11/22/2005 - 12/21/2005
9/23/2005 - 10/22/2005
6/22/2005 - 7/22/2005
5/22/2005 - 6/21/2005
4/21/2005 - 5/21/2005
3/21/2005 - 4/20/2005

پیوندها

مورچه
همه
نی نی
خاکستری
ويارهاي پسري آبستن
لاله تر از همیشه
عادت میکنیم
پیامبر دیوانه
افاضات
Frozen
Ballerina
HoSTiLe | دشمن
Last MelpomenE
Bingala
DanCe for Me
Hard Abusive
LittlebeE
گواش
!-- حس یازدهم --!
کدئین
آب رنگ
تکنولوژی خریت
دنیای سه بعدی
شعبده باز
افیون
الاغی که یونجه را فهمید
تراوشات ذهنی یک ابله
میکادونامه
کرم دندون
زیرپوش
نفس نکش،بخند بگو سلام
سرباز
مینویسد پس هست
Aunt Mary
یک روز بعد از ظهر
دفترچه یادداشت


RSS