|
روزهایم به ولگردی های مردی مست میماند.گنگ و بی حواس.آزاد و بی هراس. اعتراف میکنم.یک جایی،یک جوری گره خورده ام به دوست داشتنی ها و منفور ها ، به این ... هرچه که اسمش را میگذارید.زندگی! من به این نکبت معتادم. و میان بازوان سرگیجه چه کیفور فکر میبافم. *آن طفلی شهرام از طایفه ی ناظری بود عزیزان! + دوشنبه 30 مهر1386--تی تی |
|